به تاریخ نوزدهم خردادماه این سال

شب بود و سکوت بود و کویر نبود. ردیف کاج‌های جوان پای کوه راه بر آدم بسته بود، صبور و استوار. صدای سکوت پیچیده لابلای صدای جیرجیرک، نه معلوم که کدام‌یک بلندتر. دامن شهر زیر پا گسترده، شهر کثیف قشنگ؛ با نورها، با خیلی نورها. ابر کم بود، ستاره به‌قدر کفایت، ماه پیدا نه.

زیر لایه‌های تاریکی زخمهٔ کمانچه زخم می‌کشید روی پوست، روی رگ، توی خون؛ زخم می‌کشید بی‌رحمانه و می‌تاخت تازه‌نفس، بی‌ که مجال نفس.

صدای نفس نزدیک نبود. جای صدای نفس نزدیک، بین دو جفت چشم آرام براق، خالیِ تاریک بود.

/ 0 نظر / 65 بازدید