«از نظر پنهانی، از دل نیستی»

مرحله‌ای از دلتنگی هم هست که کم‌کم رهگذرها را، همین آدم‌های معمولی کوچه‌خیابان، شبیه عزیزانِ دور از چشم و دور از دست می‌بینی. حتی نه همۀ همۀ آدمه را، که گاهی فقط گوشه‌ای و حالتی و حرکتی و لمحه‌ای؛

آن‌جوری که یکی روسری‌اش را داده پشت گوش و موبایلش را تکیه داده به شانه و با دستش توی کیف دوشی‌اش را می‌گردد؛

آن‌جوری که یکی آستین پیراهنش را تا زده روی ساعد لاغرش؛

آن‌جوری که یکی بند کیف کوچکش را کجکی از روی شانه رد کرده و دستش را قلاب کرده به بند؛

آن‌جوری که صدای خندۀ یکی از پشت سرت می‌پیچد توی تاریکیِ (حالا زودرسندۀ) غروب؛

آن‌جوری که گوشوارۀ آویز یکی، با هر قدمی که در نزدیکی‌ات برمی‌دارد، آونگ می‌شود؛

آن‌جوری که یکی رژ قرمز خوش‌رنگ زده روی لبخندش؛

آن‌جوری که یکی می‌پیچد جلوت و پشت‌گردن قشنگ آفتاب‌سوخته‌اش می‌شود قاب نگاهت؛

آن‌جوری که بچۀ دوسال‌ونیمه موقع ردشدن از خیابان دست مادرش را سفت می‌چسبد؛

آن‌جوری که یکی با انگشت‌های کشیده و صدف گرد و بلند ناخن‌هایش آرام ضرب می‌گیرد روی فرمان ماشین؛

آن‌جوری که پیرزن ریزه‌میزه چادرش را می‌کشد جلو صورتش؛

آن‌جوری که بوی عطری آشنا، لابد از نبض گردن، جا می‌ماند از یکی؛


آن جوری که دل‌وجان‌تنگ‌ترین می‌شوی..

/ 1 نظر / 80 بازدید
yegane24

عنوان از پروین‌خانم اعتصامی