نرگس‌ها دیر کرده‌اند، اسماعیل

پاییز و زمستان یک سالی -که حالا انگار هزار سال پیش بوده- رفتم سر اولین کار -تقریباً- تمام‌وقت. یادم است اولین حقوق را که توی پاکت گذاشتند و دادند دستم، سر راه خانه رفتم یک پاساژی که ازقضا جای دنجی هم بود و چه‌بسا ذوق هم کرده بودم از پیداکردنش و با همان ذوق -به‌علاوهٔ ذوق پاکت- رفتم یک روسری‌ای قیمت کردم، شاید هم شال. الان یادم نیست چند بود، ولی یادم مانده که می‌شد درصد بزرگی از کل اسکناس‌های توی پاکت. که خب طبعاً کظم خرید کردم و دمم را گذاشتم روی کولم و برگشتم سوار اتوبوس شدم و رفتم خانه.

پرانتز باز هنوز هم از سر آن خیابان و آن پاساژ که رد می‌شوم یادش می‌افتم و البته که دیگر هیچ‌وقت پایم را نگذاشتم تویش؛ برای بچهٔ خوشحال خوش‌خیال ضربهٔ سنگینی بود انصافاً پرانتز بسته.

یکی از همان شب‌های اتوبوسی برگشت به خانه بود که یک‌دسته نرگس هم توی دستم بود و نشسته بودم آن ردیف آخر اتوبوس، آن بالا، کنار پنجره. کز کرده بودم درواقع تا چشمم افتاد به دستم که روی کوله‌پشتی طوسی‌سرمه‌ای عزیزم بود -حکایت این کوله‌پشتی را هم خیلی‌ها ازم شنیده‌اند- و دستبند گردالی‌گردالی طوسی هم دستم بود که سلماز از یک جایی سوغاتی آورده بود برایم. چشمم افتاد به اینها و دیدم چه شکل یک قاب شده. گوشی غیرهوشمند آن‌زمانه‌ام را درآوردم و -جوری که کسی نفهمد- عکس گرفتم از این قاب. بعدتر هم عکس را با هزار بدبختی گذاشتم همین‌جا، توی همین وبلاگ. ولی راستش خیلی فراتر از یک عکس و پست وبلاگی شد برایم؛ نمی‌دانم دقیقاً چی، ولی هنوز هم که هنوز است خیلی یاد آن خودم می‌کنم و یاد آن نرگس‌های توی دستم.

این‌همه روده‌درازی کردم که آخرش بگویم حالا ده روز و ده شب از زمستان امسال هم گذشته -شت واقعاً، کِی گذشت اصلاً پاییز امسال؟- و هنوز برای خودم نرگس نخریده‌ام. دلیلش؟ نمی‌دانم. گمان کنم ته دلم مثلاً دلم می‌خواسته اولین شاخه را خودم نخرم؛ از همین لوس‌بازی‌ها و امیدواری‌های الکی -امیدااای الکی، امیدااای الکی- لابد. ولی آخرش که چی؟ کسی جز خود آدم می‌ماند برای آدم؟

کاش می‌شد آدم خودش هم نماند، هیچ‌جا، هیچ‌وقت، برای هیچ‌کس.

/ 0 نظر / 50 بازدید