«دو قدم مانده» به فلان

دیروز اولین برف امسال بارید. پشت پنجرۀ آشپزخانه چند دقیقه‌ای ایستادم به تماشا؛ طرف‌های ما زیاد نبود. هوای گرفته و بارانیِ از صبح -هوای دق- آخرسر کار خودش را کرد و از خانه کشاندم بیرون. تاریک شده بود و باران تند. نرسیده سر تقاطع خیابانمان داشتم فکر می‌کردم دوهفته پیش که غذا سفارش می‌دادم پیتزاهای دیگرش را اصلاً نگاه کردم یا نه، اصلاً حواسم به منو بود یا نه. همین چیزها -و البته چیزهای دیگر- داشت توی سرم می‌چرخید که ماشین از دوقدمی سمت راستم بوق زد. ندیده بودمش. نه که خیابان را نگاه کرده باشم و ماشینه را ندیده باشم، نه. کلاً خیابان را ندیده بودم، سرم را برنگردانده بودم اصلاً. حتی دلیلش را هم نمی‌دانم. غریزه و عادت و غیره هم دلیلش را نمی‌دانند. کف خیابان از بارانِ چنادین‌ساعته و بعد برف و بعد دوباره باران خیس خیس بود؛ جان می‌داد برای سر خوردن چرخ‌های ماشین. من؟ جان می‌دادم برای جان‌دادن؛ زنی تنها در آستانۀ فلان. همزمان با اولین برف تهران.

/ 0 نظر / 38 بازدید