غم‌انگیزترین بخش دلتنگی اینه که دلت -مثل خر- واسه کسی تنگ بشه که اصلاً دلش برات تنگ نشده..

 

تازه اگه کلاً فراموشت نکرده باشه..

 

Chris de Burgh- Missing you *

 


+تاريخ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

1- اون موبایلی رو که نصفه‌شب نتونی باهاش به یه آدمیزاد اس‌ام‌اس بزنی و بگی «سردمه..» و بعد با جوابش حداقل یه‌کم گرمت بشه، باس از پنجره پرت کنی بیرون.

 

 

2- همچین وقتایی اگه خودت فلانش رو نداری که پرتش کنی بیرون، لااقل یه نفر باس بیاد از جلوی دستت برش داره تا یه‌وقت تحت فشار قرار نگیری و با انتخاب یه کانتکت بی‌ربط و ارسال اشتباه این اس‌ام‌اس، بلافاصله پشیمون نشی و به خودت فحش ندی.

 

 

+تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

عطرت داره از پیرهنی که جا نذاشتی، می‌پره..

 

 

+تاريخ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

آخرین باری که از کسی هدیه گرفتم، کِی بود؟

 

 

+تاريخ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

واسه آدم تنها، هیچی هیچ فرقی نداره.

می‌خواد یلدا باشه یا هر کوفت دیگه‌ای.

:|

 

 

 

پ.ن: ینی اینو من نوشتم؟

http://yegane24.persianblog.ir/post/54/

:|

 

+تاريخ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

هروقت از پشت قرن‌ها و مرزها رسیدی

-هروقت بالاخره رسیدی-

قبل از هر کاری

دست‌به‌کار شو

و تکه‌های مرا جمع کن

از گوشه‌های این دنیای لعنتی

این مملکت لعنتی

این شهر لعنتی..

 

هر آدمی

هر اتفاقی

تکه‌ای از من را..

 

حالا یک‌ تکه‌ام آن‌طرف اقیانوس‌هاست

یک تکه‌ام رفته پشت کوه‌ها

تکه‌ای از من در ینگه دنیا دارد خاک می‌خورد

یکی در آن شهر دور

یکی در این شهر نزدیک

 تکه‌های خردشده‌ای در غروب‌های پاییزی سالیان دور

در شب‌هایی که تا صبح..

صبح‌هایی که تا شب..

در گوشه‌وکنار اتاقم

تکه‌هایی لابه‌لای کتاب‌فروشی‌های انقلاب

جلوی در پنجاه تومنی

در تک‌تک خیابان‌هایی که بارها و بارها رفته‌ام و خیابان‌هایی که تابه‌حال ندیده‌ام

زیر دست‌وپای تک‌تک آدم‌هایی که..

آخ.. آدم‌هایی که..

 

حتی تا همین غروب جمعه

که تکه‌ای زیر پای عابران ولیعصر..

 

و تکه‌هایی که دیگر حتی خودشان هم نمی‌دانند کجاها رفته‌اند و کجاها که نرفته‌اند..

 

حق شکایتی نداری عزیزم

این دربه‌دری

تاوان نبودن‌های خود توست..

 

***

 

هروقت رسیدی

این‌ها را جمع کن

کنار هم بچین

خوب تماشایش کن

و اگر دیدی هنوز شباهتی، کوچک‌ترین شباهتی، بین من و این تکه‌پاره‌ها هست

قول می‌دهم عاشقت شوم..

 

 

 

+تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

دست گلتان درد نکند. اصلاً شما چرا با این حالتان؟ شما همین که زحمت این‌همه خشونت علیه نیمه‌های گمشده‌تان را می‌کشید، کلی کار می‌کنید. کلــــــــــی ها. در طی قرون و اعصار هم که خوب روش‌هایش را یاد گرفته‌اید و انواعش را تجربه کرده‌اید. ادامه بدهید خب. حیف نیست حذف خشونت کنید؟ ای بابا. راحت باشید. نگران زنانید؟ بی‌خیال. به فلانتان هم نباشد. زنان عادت کرده‌اند. اصلاً حالشان بد می‌شود اگر یک روزشان را بدون خشونت سالار و سرور خود بگذرانند.

هر کار کوچکی را که از دستتان برمی‌آید، دریغ نکنید عزیزان. اصلاً فکر نکنید این کار کم‌اهمیت است و برایتان افت دارد. اتفاقاً دقیقاً همین‌هایی که به چشم شما نمی‌آیند، بیشترین و بهترین تأثیر را دارند. چند نمونه‌اش را می‌خواهید بدانید؟

همین تویی که می‌دانی تمام خواسته من، حس‌کردن حضور و حمایت دائم توست ولو با یک پیغام دو-سه‌کلمه‌ای در هر ساعتی از شبانه‌روز، و به‌راحتی خواسته‌ام را دریغ می‌کنی. شنیدن صدا و لمس حضورت که دیگر پیش‌کش.

همین تویی که بهانه‌ات برای دریغ خودخواهانه بالا، کار و جلسه و شلوغی و هزار چیز مزخرف دیگر است.

همین تویی که هم من و هم خودت خوب می‌دانیم که اگر در هر ساعتی از شبانه‌روز یک لحظه دلت چیزی بخواهد و حضورم را نیاز داشته باشی، هیچ‌کدام از بهانه‌های احمقانه بالا جلودارت نیست و در واقع دیگر بهانه‌ای نمی‌ماند. من؟ من غلط بکنم وقتی که تو چیزی می‌خواهی، دقیقاً همان را و با همان شدت نخواهم.

همین تویی که فکر می‌کنی اگر لطف کنی و دو دقیقه از وقت شریف و بسیار مهمت را در ساعات کاری به من اختصاص دهی، منتی بزرگ بر سرم نهاده‌ای و باید تا آخر عمر فراموشش نکنم.

همین تویی که هیچ‌وقت فکر نکرده‌ای من هم می‌توانم به همان مقدار و مثل تو، شلوغ و درگیر و وقت‌ندار باشم ولی هیچ‌کدام از اینها هیچ‌وقت باعث نشده تو را نادیده بگیرم و همیشه (اگر نخواهم بگویم بالاتر از همه کارهایم،) در عرض تمام کارهایم، حضور تو و توجه به تو و یادآوری تو پررنگ است و هیچ‌چیز جایش را نمی‌گیرد.

همین تویی که هیچ‌وقت فکر نکرده‌ای در تمام شلوغی‌هایم، چطور همیشه توانسته‌ام اهمیتت را نشانت و نشانم دهم، ولو شده به اندازه یک پیغام دوکلمه‌ای.

همین تویی که فکر می‌کنی تنها کسی که باید قدردان حضور و دلبستگی و همراهی باشد، منم و تنها کسی که با حضور و دلبستگی و همراهی‌اش لطف بزرگی می‌کند و دیگر وظیفه‌ای بیش از این متوجهش نیست، تویی.

همین تویی که فقط وقتی بعضی شب‌ها به رختخواب می‌روی و فلان می‌شوی، یاد من می‌افتی و دستت به گوشی می‌رود، و نه هیچ‌وقت دیگر.

همین تویی که فقط وقتی زنت یا بچه‌ات به هر دلیلی با تو راه نیامده‌اند یا اعصابت را به فلان داده‌اند یا درکت نکرده‌اند یا خسته‌ات کرده‌اند یا هر مرض دیگری، یاد من می‌افتی و دستت به گوشی می‌رود، و نه هیچ‌وقت دیگر.

همین تویی که فقط وقتی همسرت/نامزدت/پارتنرت/دوستت می‌گذارد می‌رود و از تنهایی به مرز جنون می‌رسی، یاد زیارت اهل قبور می‌افتی و اسم مرا از زیر هزااااار خاطره دفن‌شده بیرون می‌کشی و یادم می‌افتی و در ذهن معیوب خودت تصور می‌کنی تمام این مدت مشتاقانه منتظر شنیدن هر خبری از تو بوده‌ام و الان قطعاً ذوق‌مرگ خواهم شد.

همین تویی که به خودت اجازه می‌دهی با دیدن و شنیدن هر چیزی، مرا قضاوت کنی و برچسب بزنی و به احمق‌های مشابه خودت هم همان‌طور معرفی کنی.

همین تویی که خیلی راحت می‌توانی درباره آدم‌های قبلیت هر جوری که دلت می‌خواهد برایم حرف بزنی و من نباید در گذشته‌ام هیچ‌گونه ارتباطی با هیچ بنی‌بشری داشته بوده باشم و چشم‌انتظار حضور معجزه‌آسای تو بوده باشم و گاه برای اثبات این عدم ارتباط، کار به دکتر و گواهی محکمه‌پسند می‌کشد.

همین تویی که وقتی دورنمای من یا عکس من یا صدای من یا کلمات و نوشته‌هایم برایت جذابیت داشت، و فقط صرف این که می‌خواهی از نزدیک کشفم کنی و حس فضولی (بخوانید کنجکاوی) احمقانه خودت ارضا شود، نزدیکم می‌شوی و بعد از گذشت زمانی کم یا زیاد، وقتی با خودت به این نتیجه رسیدی که چندان آش دهن‌سوزی هم نبوده‌ام و دیگر وقت پروژه بعدی‌ست، بی‌مقدمه مرا میان زمین و آسمان فی‌امان‌ا... رها می‌کنی و می‌روی رد کار و زندگی خودت و تمام حرف‌ها و کارهای این دوران هم به هیچ جای مبارکت نیست.

همین تویی که به بهانه عصبانیت یا خستگی یا هر مزخرف دیگر، به خودت اجازه می‌دهی هرچه از دهانت درمی‌آید نثار من و خانواده و دوستانم کنی، و بعد وقتی فلانت فلان شد دوباره همه را از یاد ببری و بخواهی با یک «خب ببخشید بابا» و حتی گاه بدون آن، من هم همه را از یاد ببرم و مشتاقانه در خدمت رفع انواع نیازهای جسمی و روحی تو باشم.

همین تویی که

همین تویی که

همین تویی که..

 

 

حالم بد است. خسته‌ام.. وگرنه هم من و هم خودت خوب می‌دانیم که این لیست را می‌توان حالاحالاها ادامه داد؛ حتی همین عمومی‌هایش را. آن خصوصی‌هایی که مخصوص من و توست که دیگر بماند عزیزم! بماند..

این‌ها را دست کم نگیر. این‌ها دقیقاً همان چیزهای به‌ظاهر بی‌اهمیت و مسخره‌ای هستند که احتمالاً بعد از خواندن این خطوط، از یادت می‌روند و نمی‌دانی برای من و امثال من، همین‌ها دردهای بزرگی‌ست که حتی بغض و اشک هم از سنگینی و دردشان نمی‌کاهد..

 

حالا برو خشونت علیه من و همنوع‌های مرا حذف کن. برو و اگر می‌توانی، حذف کن..

 

* این «من» و «تو»ها را می‌توانی به خودم و خودت بگیری، می‌توانی به «من» و «تو»ی نوعی تعبیرش کنی، می‌توانی هر کار دیگری هم که می‌خواهی، بکنی. برای شخص من که خیلی وقت است همه‌چیز اهمیت خودش را از دست داده. تو راحت باش و ببین کدام بیشتر به صلاحت است، قربان..

** دلم می‌خواهد آخرِ این «همین تویی که» ها بنویسم: فلانم در فلان همه‌تان، جمیعاً.. ولی جلوی خودم را می‌گیرم و نمی‌نویسم.

 

 

 

+تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

چند صفحه از کارم که پیش می‌ره، همه کاغذا رو به بهونه مرتب‌کردن و ردیفکردن یه دور برمی‌دارم و صاف‌وصوف می‌کنم و به‌طور نامحسوس یه برآوردی از حجمش هم می‌کنم حتی.
حس راننده تاکسی‌هایی رو دارم که پشت هر چراغ قرمز پولاشون رو می‌شمرن.

 

 

+تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

آقا به‌خدا تو اون وضعِ من یه بارم کفایت می‌کرد. ینی با اون حال‌وروز من همون یه بارم زیادی بود..

با خودت چی فک کردی که 10-12 بار تو گوشم ناله کردی i can't live, if living is without you؟ بعد من با خودم چی فک کردم که 7-8 بار زدم از اول؟

 

 

 

Without You- Badfingers *

 

 

 

+تاريخ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

کمی آهسته‌تر زیبا

کمی آهسته‌تر رد شو

 

کمی آهسته‌تر خسته

کمی آهسته‌تر بد شو

 

کمی آهسته‌تر بد شو

 

کمی

آهسته

تر

بد

شو

..

 

 

مرا جای خودم بگذار

خودت را جای گهواره

و آغوشی تسلی‌بخش

کنارم باش همواره..

 

 

Dang Show *

 

+تاريخ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

زخمه‌هایت

مرهم

زخم‌هایم..

 

 

+تاريخ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

ملت

گاهی

لبی تر می‌کنند.

 

من

همیشه

                چشمی..

 

 

+تاريخ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

در احمقانه‌ترین ساعت ترافیک خیابان انقلاب، نشسته بودم توی تاکسی. و فکر می‌کردم چه خوب که بالای این کوله‌پشتی اینقدر محکم است که می‌شود سرم را کج کنم و بگذارم رویش و از پنجره بیرون را نگاه کنم. و چه خوب که می‌توانم عینکم را بردارم و در نتیجه درست‌وحسابی بیرون را نبینم. و چه خوب که خیلی وقت است هیچ عجله‌ای برای رسیدن به جایی ندارم. و چه خوب که سوار اتوبوس نشدم که بخواهم زود برسم، مثلاً. و چقدر دلم بعد از مدت‌ها همین ترافیک احمقانه همین خیابان عزیز را می‌خواسته.. بعد هم هدفون را بچپانم توی گوشم و همراهش زیرلب بگویم night is falling, i think of you*..

و فکر می‌کردم چرا این آقای سرویراستار مهربان ایــــنقدر شبیه تو بود، در حدی که تقریباً حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم و پرت‌وپلا جواب می‌دادم و درعوض خیره شده بودم به صورتش و این شباهت عجیب را تحلیل می‌کردم و فکر می‌کردم کاش می‌شد از خودت بپرسم احیاناً پسرخاله‌ای، پسرعمویی، کسی نداری در این انتشارات وزین آیا. و خب از آنجایی که یحتمل چنین چیزی را نخواهم پرسید، به این فکر کردم که از این به بعد هروقت این آقای سرویراستار مهربان را ببینم..

و فکر می‌کردم به گذر ساعت‌ها و روزها و هفته‌هایی که انگار خوب یاد گرفته‌اند اینقدر سخت و دیر بگذرند..

و فکر می‌کردم..

و فکر می‌کردم..

و فکر می‌کردم..

 

و فکر نمی‌کردم.

 

 

پ.ن: یاد جوانی‌هایم افتادم و این که چقدر آن روزها «چه خوب» می‌گفتم و می‌نوشتم و هیچ‌کس جز من نمی‌داند این «چه خوب»‌های الان چقـــــدر با آن روزها فرق دارند..

 

..lyrics of two great songs *

 

+تاريخ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

از همین وسط پاییز.. همین روزهای آخر آبان..

 

 

کاش امسال کمی گرم‌تر باشد..

باشم..

باشی..

 

 

+تاريخ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

دیگه حتی خاموش‌کردن گوشیم هم آرومم نمی‌کنه..

دلم می‌خواد از صب تا شب خاموشش کنم و بندازمش یه گوشه‌ای از اتاقم و بزنم بیرون..

 

هه..

 

 

+تاريخ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

got tired of

waiting

and

waiting

and

waiting

and

waiting

and..

 

 

for maybe nothing..

 

 

 

+تاريخ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

سلام استاد..

نه می‌خواهم از حال و بالتان بپرسم.. نه می‌خواهم از جای خالیتان (که هنوز هم بدجور توی چشم است) گلایه‌ای کنم.. نه می‌خواهم از دلتنگی بگویم و نه حتی از بارانی که انگار امروز صبح، جور دیگری می‌بارید..

می‌دانید.. کار از این حرف‌ها گذشته دیگر.. توی این چهار سال، غم پر کشیدنتان آنقدر عمیق شده و در جانمان ته‌نشین شده، که دیگر نیازی نیست حتی به آن فکر کنیم. هست. همیشه هست. همان خدایی که حالا به او نزدیک‌ترید شاهد است که از 86.8.8 تا همین امروز ذره‌ای از آن کم نشده و بلکه چندین برابر شده.. هزاران برابر شده..

ولی انگار تربیت استاد در این شاگرد نااهل مؤثر بوده! البته ما و هر کس دیگری بیجا می‌کنیم ادعا کنیم که مثل شما.. اما یک چیزهایی هست.. سکوت.. نگفتن نگفتنی‌ها.. آرام‌گرفتن.. صبورشدن.. سکوت. سکوت. سکوت..

من همین‌ها را هم که از شما یاد گرفته باشم، از سرم زیاد است.. ها.. یک جمله هم از یکی از کلاس‌هایتان (که فکر می‌کنم کلاس نگارش بود.. آخ.. کلاس نگارش شما..) نمی‌دانم چرا در تمام این سال‌ها اینقدر یادم مانده.. گفتید برای نوشتن زشتی‌ها، لازم نیست زشت بنویسیم.. استاد.. اگر همین‌ها را یاد بگیرم و عملی کنم، مرا کفایت می‌کند.. افتخار حتی یک لحظه هم‌کلامی و هم‌نفسی با شما هم که دیگر هیچ! حداقل این یکی را راحت‌تر می‌توانم به همه بگویم و افتخار کنم که چهار سال شاگردیتان را کردم و لیسانسم را در منزل شما گرفتم و هزار خاطره دیگر.. کسی چه می‌فهمد این‌ها فقط ظاهری بوده؟ کسی چه می‌فهمدآنقدر کوچک بودم که نتوانستم از حضورتان بهره واقعی ببرم؟.. شما هم به کسی نگویید ها! بگذارید دلم را به همین‌ها هم خوش کنم..

راستی استاد جانم.. اگر برای هیچ‌کدام از صفات والای علمی و اخلاقی و انسانی شما، نتوانسته باشم شاگرد خوبی باشم، لااقل در چقدرساده‌بودن و سال‌های‌سال‌درانتظارماندن و کنارقطاررفته‌‌ایستادن و به‌نرده‌های‌ایستگاه‌رفته‌تکیه‌دادن شاگرد خوبی بوده‌ام.. می‌دانم که می‌دانید.. می‌دانم..

 

 

قیصر ..

 

* هنوز هم با حسرت این عکس را نگاه می‌کنم.. لعنت به دوربینی که بی‌موقع خراب شود.. البته اگر خراب نمی‌شد و خودم هم کنارتان می‌ایستادم، شاید جلوی تخته را می‌گرفتم ها. و مسلم است که خط شما خیلی خیلی بهتر و زیباتر از قیافه من است!

 

* هنوز هم وقتی این‌ها  را می‌خوانم.. هنوز هم فکر می‌کنم حق داشته‌ام آنقدر.. هنوز هم فکر می‌کنم حق دارم اینقدر..

 

 

 

+تاريخ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

بارونم که سنگ‌تموم گذاشت..

حالا دیگه چه بهونه‌ای داری واسه نیومدن؟

 

 

* هه..

 

 

+تاريخ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

و آن کلمه مسخره و مزخرف و تهوع‌برانگیز یعنی همین که بالاخره بعد از مدت‌هــــا به یاد عاشقای بی‌مزار بارید و تو نتوانستی بروی کمی پاییز و باران و غروب بخوری..

البته نه که نتوانی، ولی..

 

 

 

+تاريخ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

و بعد این که برای فرار از بیکار منتظرنشستن در مطب دکتر، ترجیح بدهی بزنی بیرون و با همان لباس ظهر چله تابستان (که لعنتی حتی جیب هم ندارد برای دست‌هایت..) در هوای سرد غروب و بعد از غروب پاییزی راه بیفتی و همین‌طور راسته پیاده‌رو را بگیری و بروی و بروی و بروی تا به جایی برسی که با ماشین، نیم‌ساعته می‌رسیدی و بعد ناگهان خودت را غافلگیر کنی و یک خط‌کشی وسط خیابان پیدا کنی و ییهو از عرض خیابان رد بشوی و با همان جدیت، این‌بار در مسیر مخالف راه بیفتی و برگردی و برگردی و برگردی و اصلاً نخواهی به خودت مجال فکرکردن یا حتی دیدن آدم‌های اطراف را بدهی، مبادا از احمقانگی خودت بیش‌ازپیش مطمئن شوی یا مثلاً آدم‌ها را ببینی که..

البته یک گزینه دیگر هم داشتی و آن بیکار منتظرنماندن در مطب دکتر بود که البته تنها کسی که قرار بود تو را از این بیکاری دربیاورد، حضرت سعدی‌جانت بود با غزل‌هایش؛ ولی حیف که اولاً مطب شلوغ بود و ثانیاً جناب آقای دکتر مهربان همین دفعه قبل بود که بی‌خیال پوست و موی به‌فلان‌رفته‌ات شد و حوزه کاری خود را گسترش داد و شروع کرد به روانکاوی و روانشناسی و وقتی کاملاً مطمئن شد، ترجیح داد سوت بزند و به رویت نیاورد و تو هم مثلاً با خنده‌های الکی ترجیح دادی به رویش نیاوری و به خیر و خوشی تمام شده بود و خب معلوم است که حالا خوبیت نداشت مستقیم بعد از سعدی‌جانت بروی سراغ دکتر و او را یک‌سره و برای همیشه از تخصص و تجویزش ناامید کنی..

و بعد برمی‌گردی و می‌نشینی و همان وسط همه این مزخرفات را در دفتر یادداشتت می‌نویسی تا از تکرار همان کلمه مسخره و مزخرف و تهوع‌برانگیز پرهیز کرده باشی و به جایش فقط بگویی اواخر ده سوم زندگی برای عوض‌شدن دیر است؛ مثلاً..

 

 

+تاريخ سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

 

 

 

 

 

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجملی که هر روز 7 صبح در این هوایی که وقتی ها می‌کنم، بخار می‌کند و بنابراین طبق معیارهای من، سرد محسوب می‌شود، با همان لباسی بیرون می‌روم که ظهر چله تابستان بیرون می‌رفتم؛ بدون این که یادم باشد همین دیروز تصمیم گرفته بودم کمی پاییزی‌تر بپوشم و حالا ندانم این که یادم نبوده، تقصیر کیست یا چیست و بعد تا خود ظهر دست‌هایم یخ‌یخ باشد و باز هم ندانم تقصیر سرماست یا تقصیر چیز دیگر یا تقصیر خودم یا تقصیر کس دیگر و از همه بدتر این که نخواهم حتی به روی خودم بیاورم، مثلاً...

هه..

 

 

* حسین پناهی عزیزم

 

+تاريخ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده يگانه نظرات ()

other links



archive


archive


دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳