|
|
|
چند بار؟ چند نفر؟ چند سال؟ ..
میز کافه دو صندلی روبروی هم .
میز کافه دو صندلی کنار هم .
میز کافه یک صندلی دیوار .
..
* شعر عنوان در کامنت
مثل وقتی که رد خون راه میافتد روی دستت انگار تازه پوستت را.. رگت را.. سلولت را.. میبینی..
میسوزی و میبینی..
جنایتهای بشری که همیشه از راه خشونت و جنگ و فلان نیست. گاهی هم از درِ هنر و ادبیات وارد میشوند..
و گاهی هم از درِ «اینا رو که آدم خودش واسه خودش نمیگیره..»
* با احتیاط کلیک کنید:
وقتی ساعت سه نصفشب از دو تا خواب خیلی بدِ پشتسرهم میپری، با تپش قلب و نفسنفس و لبودهن خشکشده، اون چیزی که چشماتو خیس میکنه نه خوابای بده و نه سردردش و نه اینقبیل چیزا..
ینی شوما فکرشو بکن آقای خاقانی هم، با اونهمه ابهت و عظمت و فلان، آخرش طاقت نیاورده و یهروزی، یا بهاحتمال خیلی زیاد یهشبی، دیگه رد کرده و همونطور که گلوش و چشماش داشته میسوخته، فرموده: شکستهدلتر از آن ساغر بلورینم که در میانه خارا کنی ز دست رها..
فکرشو بکن آقای خاقانی هم.. دیگه ما که جای خود داریم..
ببینم.. ساغر بلورین میدونی ینی چی؟ خارا میدونی ینی چی؟ شکستهدل میدونی..؟
* اختصاصی: باشه. کامنتها رو دیدم. نگران نباشید..*
مثل اون ماهیقرمز عید که بهطرز رقتانگیزی زنده میمونه و خودشم نمیدونه چرا..
+ عشق، عادلانه نیست (سید علی میرافضلی)
وقتی که روز سعدیجانت باشه و بشینی غزلیات ورق بزنی و، از شدت خفگی، نتونی حتی به آخر یه غزل برسی؛ چه برسه به انتخاب غزل یا فالگرفتن و بعدم اینجا نوشتنش..
آخ از دلت سعدی..
آنکس که خریدار، بدو رایم نی وانکس که بدو رای، خریدارم نی
درد مشترک؟ درد؟
درد..
دیدهای بالای اعلامیهها مینویسند «یکسال گذشت»؟ همان..
دروغ هم که میگویید، لااقل طوری بگویید که آدم دلش بخواهد بشنودش؛ باورش کند حتی.. بیانصافها..
این شعر را Ramiz Rovshen گفته.
فارسیاش را من نوشتهام..
Darixir دلتنگی
این چهسان دلتنگیست،
چهکسی اینگونه دلتنگ میشود؟!
دستم در جیبم دلتنگی میکند و
زبانم در دهانم.
ظرفوظروفم دلتنگی میکند،
رختولباسم دلتنگی میکند.
در خانه که بمانم، خانهوکاشانهام؛
راهی که بشوم، راهم دلتنگی میکند.
اگر دخترکانی بر سر راهم سبز شوند،
خندهکنان نگاهم کنند،
و بر سینهام گلی بزنند،
گلم بر سینهام دلتنگی میکند.
چه کنم با این اندوه؛
این اندوه بیپایان؟
گویا مرگ نیز
دلتنگم شده است...
کلمهای احمقانهتر و بیمعنیتر و بیمصداقتر از فراموشی سراغ داری؟
سال بدی بود. همین..
فکر بیشترین و حتی بزرگترین خودکشیهای دنیا بعد از پیادهرویهای تنهایی چندساعته و دورزدنهای انقلاب و بلوار کشاورز و ولیعصر -آن هم عصر روزهای آخر سال و در هوای ابری و نمنم باران و همراه با آهنگهای مختلف- ایجاد شده. مطمئنم..
|
other links
خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ تیر ۸٧ اسفند ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ |
|---|